تبليغاتX
***ردپا***

***ردپا***

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
 بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
 چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب
 تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
 چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

+نوشته شده در 2009/9/22ساعت21:2توسط مهدی | |

  بی تو خیلی تنهام

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم


عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم


با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود


بیچاره من که ساخته از آب و آتشم


دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز


صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم


پروانه را شکایتی از جور شمع نیست


عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم


خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست


شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم


باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار


جز در هوای زلف تو دارد مشوشم


سروی شدم به دولت آزادگی که سر


با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم


دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان


لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم


هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب


ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم


لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی


تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم


 

+نوشته شده در 2008/11/12ساعت0:34توسط مهدی | |

مي خروشد دريا.

هيچكس نيست به ساحل پيدا.

لكه اي نيست به دريا تاريك

كه شود قايق

اگر آيد نزديك.

 

مانده بر ساحل

قايقي ريخته شب بر سر او،

پيكرش را ز رهي ناروشن

برده در تلخي ادراك فرو.

هيچكس نيست كه آيد از راه

و به آب افكندش.

و در اين وقت كه هر كوهة آب

حرف با گوش نهان مي زندش،

موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما

قصة يك شب طوفاني را.

 

رفته بود آن شب ماهي گير

تا بگيرد از آب

آنچه پيوندي داشت.

با خيالي در خواب.

 

صبح آن شب، كه به دريا موجي

تن نمي كوفت به موجي ديگر،

چشم ماهي گيران ديد

قايقي را به ره آب كه داشت

بر لب از حادثة تلخ شب پيش خبر.

پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش

به همان جاي كه هست

در همين لحظة غمناك بجا

و به نزديكي او

مي خروشد دريا

وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز

از شبي طوفاني

داستاني نه دراز.


+نوشته شده در 2008/10/18ساعت23:35توسط مهدی | |

زندگي شايد


يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد


زندگي شايد


ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد


زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد


زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي


يا عبور گيج رهگذري باشد 


كه كلاه از سر بر ميدارد


و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير


زندگي شايد آن لحظه مسدوديست


كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد


و در اين حسي است


كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت


در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست

 

                           

 

+نوشته شده در 2008/10/11ساعت20:32توسط مهدی | |

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!

نيست در آن نه گياه و نه درخت.

غير آواي غرابان، ديگر

بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

 

در پس پرده اي از گرد و غبار

نقطه اي لرزد از دور سياه:

چشم اگر پيش رود، مي بيند

آدمي هست كه مي پويد راه.

 

تنش از خستگي افتاده ز كار.

بر سرو رويش بنشسته غبار.

شده از تشنگي اش خشك گلو.

پاي عريانش مجروح ز خار.

 

هر قدم پيش رود، پاي افق

چشم او بيند دريايي آب.

اندكي راه چو مي پيمايد

مي كند فكر كه مي بيند خواب.

 

رد پا

+نوشته شده در 2008/10/6ساعت21:41توسط مهدی | |

قصه ام ديگر زنگار گرفت:

با نفس هاي شبم پيوندي است.

پرتويي لغزد اگر بر لب او،

گويدم دل: هوس لبخندي است.

 

خيره چشمانش با من گويد:

كو چراغي كه فروزد دل ما؟

هر كه افسرد به جان، با من گفت:

آتشي كو كه بسوزد دل ما؟

 

خشت مي افتد از اين ديوار.

رنج بيهوده نگهبانش برد.

دست بايد نرود سوي كلنگ،

سيل اگر آمد آسانش برد.

 

باد نمناك زمان مي گذرد،

رنگ مي ريزد از پيكر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف،

سر نگون خواهد شد بر سر ما.

 

گاه مي لرزد با روي سكوت:

غول ها سر به زمين مي سايند.

پاي در پيش مبادا بنهيد،

چشم ها در ره شب مي پايند!

+نوشته شده در 2008/10/6ساعت20:10توسط مهدی | |

اندک نسیمی از سر افسوس  

چندان که برگ برگ درختان باغ را 

با سوزنک زمزمه ای آشنا کند 

خاموشی شگرف

ابهام پر ابهت دریا را  

مغشوش کرده است

ما  

چون ماهیان فتاده به دریا

بر آبها رها

با ضربه های موج ز هم دور می شویم

با بازوان باز  

امواج آب را 

تسخیر می کنیم 

مغرور می شویم 

اما

ناگه اگر دوباره به هذیان شود دچار  

دریای نیلگون  

بر ما چه می رود  

چونماهیان فتاده به دریا 

بر موجها  رها ؟

 

+نوشته شده در 2008/10/6ساعت17:50توسط مهدی | |